خداوندا مرا دریاب...

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا

در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان

ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همان هایی که می گفتند همیشه یار من هستند

به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستن


http://s2.picofile.com/file/7165350642/dreams.jpg


خنده های تو

باور کن ضربان قلبم را...
روی خنده های تو تنظیم کرده ام
بخنــــــــــد تا همیشه زنده بمونم

غم ...

غمی غریب دلم را به سخره می گیرد
چه ناگهان غزلم بی بهانه می میرد.

چه ناگهان شب من بی ستاره می ماند

چگونه باور من شد که سایه می ماند؟

چگونه بی تو زمانه هنوز می گردد؟

نگو لبان من است این که بی تو می خندد

به رایگان غزلت را به یاد ها دادم

نوازش سحرت را به بادها دادم.

کنون منم ! غزلی ناتمام و بی پیکر

به جان لحظه ی آخر بیا مرا بنگر.

من و تمام خیالم روایت دردیم

به دور عکس تو هر روز طواف می کردیم.

دوباره من ،قلم و عشق و بی سر انجامی!

فقط بیا بگو این شعر را چه می نامی؟



دلم تنگ است ...

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی


صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی


شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین


ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی


میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم


چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی


تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند


به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی


دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل


درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی


هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن


چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی