غمی غریب دلم را به سخره می گیرد
چه ناگهان غزلم بی بهانه می میرد.

چه ناگهان شب من بی ستاره می ماند

چگونه باور من شد که سایه می ماند؟

چگونه بی تو زمانه هنوز می گردد؟

نگو لبان من است این که بی تو می خندد

به رایگان غزلت را به یاد ها دادم

نوازش سحرت را به بادها دادم.

کنون منم ! غزلی ناتمام و بی پیکر

به جان لحظه ی آخر بیا مرا بنگر.

من و تمام خیالم روایت دردیم

به دور عکس تو هر روز طواف می کردیم.

دوباره من ،قلم و عشق و بی سر انجامی!

فقط بیا بگو این شعر را چه می نامی؟